این داستان واقعی ست ...
سال 136۸
نان خشكه مي خريم ...
پسرك لاغر اندام كه تازه سيبيل هايش جوانه !زده بود با دست و روي نشته ،شلوار جافي و بلوز مشكي كه معلوم بود هفته هاست شسته نشده ،با افسار خري سياه و پير در دست در كوچه هاي خيابان شهر داد مي زد نان خشكه مي خريم .
كودكي با سه چرخه از حياط خانه بيرون زد ،مادرش صدا زد: بابك!(در 30 سال اخير كسي در کرمانشاه اسم پسرش را حسنعلي! نگذاشته)
بابك كه ميخواست سريع جواب مادر را دهد سه چرخه را در كوچه گذاشت و به خانه رفت .پسرك دست و رو نشسته در زمان کوتاهی سه چرخه را سوار بر خر! كرد و از نظرها گم شد.
بابك با جاي خالي سه چرخه مواجه شد. گريه كودك فضاي كوچه را پر كرد.پسرك در كوچه پشتي داد ميزد نان خشكه ميخريم ....
سال 1386
پسرك ! با شكم كنده بدون تغيير قد با كت و شلوار طوسي ... در حاليكه به سختي عادت به شستن دست و صورت كرده بود؛...از ماشين پياده شده و وارد يكي از دفاتر جلوخان شد. در صفحه وبلاگ خبري نوشت شلوار جافي پوشها! براي استقبال از شوراي شهر به فرودگاه رفتند.
گوشي تلفن را برداشت ؛ ... بوق ... ببخشيد ... آقاي مدير ....
ديگر كه نميتوانست ماشين مردم را بدزدد در صفحه وبلاگ خبري نوشت: آقاي .... مدير.....
در عرض 4 ساعت 300 هزار تومان پول پسرك شكم گنده! حاضر شد، مطلب را پاك كرد و هفته بعد نوشت مدير ... توانمند ... موفق ...
و با خود فكر كرد باز بايد حمام بروم! "-اي حمام چشت گني كه ! -" اگر كسي كه حمام را اختراع كرد ميشناختم ! براي مردم مي گفتم كه ايشان حمام را صرفا بابت باج گيري درست كرده است . مگر آدم ِماهي چند دفعه بايد حمام برود!!
نان خشكه ميفروشيم!!!