تبليغاتX
كيوون كرمانشاهي نيوز!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بساز و بندازهاي كرمانشاهي در مدتي كه شهر كرمانشاه بدون شهردار بود،با همراهي برخي از افراد اجرائيات سابق!شهرداري به صورت طولي! و عرضي و شبانه! و روزانه در زیربنا و استحكام ساختمان هاي درحال ساخت خود تخلف نموده و فعلا با جريمه هاي آنچناني!کمیسیون ماده 100  گير افتادند! دست به دامان چشمه گچي و وبلاگ كرمانشاه نيوز و هفته نامه غرب شده اند. اين بساز بندازها با خودروهاي آنچناني! تازه خريداري! شده هر روز سراغ كارگر! جديد خود رفته و خواستار تحت فشار گذاشتن دكتر صارمي شهردار كرمانشاه براي ناديده گرفتن تخلفات ساختماني خود مي شوند.

جناب آقاي شهردار  – آقاي دكتر صارمي تهمت و ناروا گويي چشمه گچي نشاندهنده درستي كار شماست.

  ازشما بخاطر برخورد با متخلفان ساختمانی تشکر نموده و خواستار برخورد جديتر شما با این متخلفان هستیم .همه ما از شما ميخواهيم مانند گذشته جلوي بساز و بفروشها ! و ساختمانهای پفكي آنها را گرفته و خانه هاي محكم و ایمن را تائید نمائید .

براي شما آرزوي موفقيت مي کنیم .

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط دست نشان! |

با سلام

احتراما پيرو درج مطالب مختلف درباره اشخاص حقيقي و حقوقي استان کرمانشاه در وبلاگ كرمانشاه نيوز و هفته نامه غرب و درج نقل قول از سازمان بازرسي و مراکز قضايي استان ، بدون در نظر گرفتن درستی و غلط بودن مطلب . سوال مهمي براي تمامي خوانندگان به وجود آمده که تعیین تکلیف از سوی آن بزرگان ابهامات را از بین خواهد برد.

-آیا مطالب درج شده از طرف آن سازمانها، در اختیار آقای مهدوی چشمه گچی قرار گرفته یا می گیرد. چون در حال حاضر ظاهرا تنها رسانه محلی سخنگوی! سازمان بازرسی و قوه قضاییه استان کرمانشاه وبلاگ کرمانشاه نیوز و هفته نامه غرب میباشد. 

-در این صورت بدون مشخص شدن وضعیت نهایی هر پرونده -زیر سوال بردن حیثیت و آبروی اشخاص و ادارات از سوی آن سازمانهای محترم سوال برانگیز بوده و باعث بدبینی مردم به دولت و سیاهنمایی استان شده است.

- در غیر این صورت چرا نسبت به استفاده ابزاری ! چشمه گچی از نام آن سازمان های محترم عکس العملی نشان  داده نمی شود.

                                                                                                                     با کمال احترام  

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

نوشتن و تهمت زدن به شخصیتهای که برای این شهر سرمایه حساب می شوند بسیار ساده است انهم از طرف شخصی که هر کس به ایشان باج ندهد ابروی وی را خواهد برد نام بردن از شخصیتها بدون اثبات اتهام وحتی در حد شایعه در این روزها کار این شخص و وبلاگ منتسب به ایشان (کرمانشاه نیوز )می باشد .
آیا به راستی اقای چشمه گچی به عاقبت این کارها فکر کرده اند امیدوارم روزی تمام اعمال ایشان روشن شود تا همگان بدانند با چه کسی روبرو هستند .
مرگ یکی از پزشکان مشهور شهر (دکتر اسفاء) تهمت به شخصیتهای حقوقی شهرمان کرمانشاه و اینک به تهمت و افترا به تجار و سرمایه داران کرمانشاه در ذیل هم جوابیه های دوستان به وبلاگ کرمانشاه نیوز را ببینید.
با سلام
احتراما با عنایت به قداست حرفه خبر نگاری و اهداف عالیه آن به نقد موضوع مذکور می پردازم.
1-تا کنون هیج خبری در خصوص تخلف در بانک مذکور و به مدیریت آقای سلیمانی موجود نبوده وبازرسی بانک پارسیان چنین مسئله ایی را تائید ننموده وادعای شما صحت ندارد.
2-در خصوص فرزند ایشان که عنوان نموده اید با وام از خدمت مقدس سربازی معاف گردییده می بایست به شما اطلاع دهم که در 15 سال پیش و10 سال قبل از تاسیس با نک پارسیان به علت دارا بودن مشکل جسمی از خدمت سربازس معاف گردیده.
3- از شما و شهروندان فهیم ودلسوز این استان تشکر می کنم و خواهشمندم مسائل را بر اساس تحقیق وواقع نگری پذیرش کنید.
4-در این استان رسم بر این است که هر شخص ومجموعه ایی که در حال خدمت نمودن هستند بیش از سایرین مورد تهاجم وبی مهری قرار می گیرند.
5- به امید روزی که درک شما از ترس از خدا بهتر و اعتقاد به معاد نزد شما راسختر گردد تا به راحتی با شخصیت انسانها بازی نکنید.

با نام او که داناترین است
جناب آقای مهدوی قرار نیست که در دولت کریمه جمهوری اسلامی و به نام آزادی بیان امثال شما ترور شخصیت کنید من از گذشته شما کاملا مطلع هستم ومی دانم بر اساس چه دیدگاهی مطالب مذکور را درج می نمائید انشائالله که با ظهور امام زمان پاسخگوی اینگونه تهمتها باشید ضمنا شما با مهیا کردن امکانات برا تخلیه گروهی سر خورده موجبات داغ نمودن سایت خود را فراهم می کنید.
منبع:کردهای کرمانشاه http://zardoi.blogfa.com/post-5216.aspx

کرمانشاه نیوز منبع خبر کذب در مورد درگذشت دکتر علیرضا اصفاء http://zardoi.blogfa.com/post-1654.aspx

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

همانگونه که همه آگاهان مشاهده میکنند این آقای چشمه گچی با استفاده از وب لاگ کرمانشاه نیوز و با استفاده از دروغ و تهمت سعی در گرفتن باج از مدیران ادارات و مسئولین میکند متاسفانه اکثر مدیران برای جلوگیری از در معرض تهمت قرار گرفتن با دادن آگهی های خود به هفته نامه غرب که متعلق به ایشان است در واقع راه را برای تهمت و فحاشی بیشتر باز مینمایند .

به نظر من برای خنثی کردن این عمل کثیف باید از انتشار آگهی در هفته نامه غرب خودداری گردد تا این آقای فحاش نتواند با تهمت و افترا به مقاصد کثیف خود برسد .

وبلاگ :از کرمانشاه http://azkermanshah.blogfa.com/post-39.aspx 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

وقتی دیدی بدبینی خیلی هم آزارت نمی ده، وقتی دیدی کلا گند زده شده به خیلی چیزا ولی دنیا به آخر نرسیده، وقتی دیدی نمی ترسی، خب یعنی بزرگ شدی دیگه!. یعنی آماده ای یه دوره جدید رو شروع کنی. فقط تنها حالگیری ماجرا اینه كه مهم نیست تو چی فکر می کنی! چون یه سری اتفاقها خارج از فکر و حساب کتابای تو به وجود مي آد.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط دست نشان! |

 محوطه تاريخي طاق بستان در دامنه كوهي به همين نام و در كنار چشمه اي در شمال شرقي شهر كرمانشاه واقع شده است. دراين محوطه ، آثاري از دوره ساساني وجود دارد كه شامل سنگ نگاره اردشير دوم و دو ايوان سنگي بنام هاي ايوان كوچك و بزرگ است . اهالي محلي محوطه را با نام « طاق وسان » و « طاق بسان » مي شناسند، زيرا « سان » در لفظ محلي به معني سنگ است و به اين ترتيب « طاق وسان » يعني طاقي كه در سنگ كنده شده است . ماخذ: جام جم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط دست نشان! |

اشک یتیم عرش خدا را می لرزاند اگر ایمان در دل کسی باشد و در سایه حکومت اسلامی چنین فاجعه ای را ببیند  و امشب خواب  راحت بر دیدگانش برود جا دارد در خلوص ایمان خود شک کند . پس جناب مسئولین و دولت مردان! اگر شده قهوه هم بخورید تا خوابتان نبرد این کار را بکنید تا باور مثل منی ترک برندارد  ...

 

در «مركز نگهداري كودكان مهر زنجان»؛

فاجعه‌ي دردناك داغ ‌گذاشتن بر بدن سه كودك يتيم و سکوت مسوولان!

اين فاجعه از چنان اهميتي برخوردار است كه ضرورت دارد براي بررسي و رسيدگي به آن يك كميته‌ي حقيقت‌ياب كه در آن مطبوعات و ديگر رسانه‌هاي خبري نيز حضور داشته باشند تشكيل و بعد از كشف حقيقت، پاسخ قانع‌كننده‌اي به افكار عمومي داده شود.

رحمت‌اله بيگدلي: اخيراً يكي از بانوان محترم و علاقه‌مند به كارهاي خيرخواهانه كه در انجمن‌هاي خيريه‌‌ي متعددي فعاليت دارد و سال‌هاست كه در انجمن‌هاي خيريه و همچنين دانشگاه با بنده همكار بوده است، با مراجعه‌ي به اين‌جانب خبر از وقوع حادثه‌ي اسفناكي در خصوص سه نفر از كودكان يتيم تحت سرپرستي سازمان بهزيستي در «مركز نگهداري كودكان مهر زنجان»، واقع در خيابان دانشسرا، جنب انبار گندم داد. 

ابتدا براي اين‌جانب باور كردني نبود، ولي با توجه به شناختي كه از اين بانوي محترم داشتم در صدد تحقيق در اين زمينه برآمدم و با كمال تأسف به طور مستند، اطلاع حاصل كردم كه بر روي بدن سه نفر از كودكان يتيم اين مركز به نام‌هاي زهرا، مريم و محمدمهدي داغ گذاشته شده است. بعد از تلاش بسيار موفق به تهيه‌ي عكس از بدن مجروح اين كودكان شدم كه در اين عكس‌ها به وضوح مشاهده مي‌شود كه بر اثر داغي كه بر بدن اين كودكان گذاشته شده، صورت زهرا و پاي مريم و گردن محمدمهدي سوخته شده است!

بعد از مشاهده‌ي اين عكس‌ها چندين روز به شدت ناراحت بودم و روز و شب را با ناراحتي و حزن و اندوه شديد سپري مي‌كردم. ابتدا قصد داشتم كه فقط از طريق مراجع قانوني به پيگيري موضوع بپردازم، ولي به هنگام مطالعه در منابع اسلامي در خصوص رعايت حقوق يتيمان، در نهج‌البلاغه به خطبه‌ي معروف علي(ع) برخوردم كه در شأن نزول آن آورده‌اند: «روزي به آن حضرت خبر دادند كه عده‌اي از طرف معاويه به شهر«انبار» واقع در مرز عراق و شام، حمله كرده و مرتكب جناياتي شده‌اند. امام(ع) با حال غضبناك آن‌چنان كه دامن عبايش به زمين كشيده مي‌شد از كوفه خارج شد تا به‏«نخيله‏»كه منزلگاهى نزديك كوفه بود رسيد، و بر روى تپه‏اى ايستاد و در اجتماع مردم اين خطبه را خواند: «به من خبر رسيده كه يكى از مهاجمان به خانه‌ي زني غيرمسلمان كه در پناه ‏اسلام جان و مالش محفوظ بوده وارد شده و خلخال و دستبند، گردنبند، و گوشواره‏هاى آنان را از تن‏شان بيرون آورده است...در حالى كه هيچ وسيله‏اى براى دفاع جز گريه و التماس كردن نداشته‏اند،... حال اگر به خاطر اين حادثه مسلمانى از روى تأسف بميرد ملامت نخواهد شد، و از نظر من‏سزاوار و شايسته است!»
از اين مواجهه‌ي علي(ع) چنين بر مي‌آيد كه حكومت در قبال جان و مال همه‌ي شهروندان جامعه‌ي اسلامي اعم از مسلمان و غيرمسلمان مسؤول است و بايد پاسخگوي تعدي نه تنها به جان، بلكه به مال يك زن يهودي در مرزهاي وطن اسلامي نيز باشد. علي(ع) معتقد است كه اگر به خاطر ربوده شدن جواهرات يك زن يهودي تحت حمايت حكومت اسلامي، يك مسلمان از شدت ناراحتي بميرد سزاوار و شايسته است.

يقيناً جسم و جان سه كودك يتيم و مسلمان، كمتر از جواهرات يك زن يهودي نيست و بايد در صورت هر گونه تعدي به آن، مسؤولان مربوطه پاسخگو باشند. از اين رو تصميم گرفتم كه اين عكس‌ها را در هفته‌نامه‌ي بهار زنجان منتشر كنم تا شايد اطلاع افكار عمومي و حساسيت آن‌ها مانع وقوع حوادث مشابه در آينده شود و مسؤولان استان و كشور احساس مسؤوليت كنند و در صدد پاسخگويي بر آيند. اما با كمال تأسف بعد از گذشت يك هفته از انتشار اين خبر كوچك‌ترين اقدامي از سوي مقامات استان به منظور پاسخگويي در قبال اين فاجعه‌ي دردناك انجام نشده است.
...
حال با توجه به سكوت مقامات استان اعم از استاندار، فرماندار زنجان، مديركل بهزيستي و ديگر مقامات مسؤول در قبال اين فاجعه‌ي دردناك، از عالي‌ترين مسؤولان كشور انتظار مي‌رود كه با نهايت دقت اين موضوع را بررسي كنند و به افكار عمومي پاسخ دهند كه چرا در حيطه‌ي مديريتي مسؤولان استان زنجان چنين فاجعه‌اي رخ داده است؟ 

اين فاجعه از چنان اهميتي برخوردار است كه ضرورت دارد براي بررسي و رسيدگي به آن يك كميته‌ي حقيقت‌ياب كه در آن مطبوعات و ديگر رسانه‌هاي خبري نيز حضور داشته باشند تشكيل و بعد از كشف حقيقت، پاسخ قانع‌كننده‌اي به افكار عمومي داده شود. همچنين از ائمه‌ي جمعه كه در باره‌ي بسياري از مسائل بسيار كوچك و ساده موضعگيري مي‌كنند انتظار مي‌رود كه در خطبه‌هاي نمازجمعه به اين موضوع مهم بپردازند و خواستار رسيدگي به آن شوند. باور كنيم كه اگر امام جمعه‌اي به هنگام خواندن خطبه‌هاي نمازجمعه از شدت درد و ناراحتي در قبال اين فاجعه، عمامه بر زمين بكوبد و برآورد شايسته‌ي ملامت نخواهد بود، بلكه اين عمل او سزاوار و شايسته‌ي تمجيد خواهد بود.

 به نقل از وبلاگ ده نمکی

 راستی :متهم داغ كردن كودكان بهزيستي زنجان بازداشت شد!


وقتی ماجرا را در وب سایتهای خبری خواندم.بسیار متاثر شدم.اما نمیدانستم چه بنویسم تا عمق این فاجعه را نشان دهد. تا این مطلب را دیده و برای تمام شما خوانندگان عزیز در وبلاگ گذاشتم.

همیشه معتقدم از آزار کسی بترس که غیر از خدا کسی را ندارد. خداوندی که همه کس و کار بی کسان است از شما نخواهد گذشت اگر ...

 
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط م.خوش فکر! |

شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من خوب تو را میشناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.
 یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی . و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.
 خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت میچکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
 یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از راه به درتان کنم.
 تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.
 اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .
 تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگر نه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...........
 دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.
 بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

به نقل از آفتاب

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سایه |

دل من از خدا معجزه می خواهد برای تو، نه معجزه ای بزرگ، معجزه ای کوچک به اندازه شادی تو. دل من از خدا معجزه می خواهد برای تو، تا جا نمانی میان آدم ها، تا گم نشوی میان دلتنگی هایت، تا غصه تو را نابود نکند. چشم های تو از باران خسته شد و دلت زیر برف گرفتار، روح تو زیر باران شسته شد و آب رفت، دل من از خدا آفتاب می خواهد برای تو. دل من از خدا نور می خواهد برای تو ، تا بپاشد روی دلت، تا قلبت نگیرد در این تاریکی... و عشق می خواهد برای تو، تا روحت یخ نزند در این هوای سرد، تا تنها نمانی میان آدم ها. دل من از خدا معجزه می خواهد برای تو، نه معجزه ای بزرگ، معجزه ای در حد لبخند تو، معجزه ای به اندازه کوچکی من. 

به نقل از آفتاب

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط سایه |

آیت الله مهدی کروبی دبیرکل حزب اعتماد ملی که برای یک سفر ده روزه به دعوت دبیر کل حزب کمونیست چین در این کشور، از دیوار چین بازدید کرد.

آقای کروبی که به همراه ژینگ تیئو بیونگ فو، دبیر کل حزب کمونیست چین و در معیت یکصد و نود و سه تن از اعضای بلند پایه حزب اعتماد ملی از این دیوار دیدن می‌کرد؛ ضمن تقدیر از ساخت چنین دیوار بلندی، وجود دیوار چین را یکی از نشانه های دوستی دیرینه بین ملتهای چین و ایران توصیف نمود.

 کروبی، گفت: « از آنجائیکه این دیوار بسیار مستحکم و بلند می‌باشد، بی‌شک هنر ایرانی و اسلامی در ساخت آن بکار رفته است و این نشان می‌دهد که ملت بزرگ چین دارای روح حقیقت جو و ایمان استوار هستند که علی رغم قلت کارگران افغانی در این کشور، توانسته اند دیواری به این گندگی را بنا کنند.»

ژینگ تیئو بیونگ فو نیز متقابلا ضمن تشکر صمیمانه از آیت الله کروبی، از نقش وی در کشتار حاجیان در جمعه خونین مکه تجلیل کرده و خواستار آن شد تا حزب اعتماد ملی، چنین روش‌های مسلمان زدایی را مکتوب و در اختیار حزب کمونیست چین قرار دهد.

آیت الله کروبی آنگاه ضمن تشکر عمیق از عنایت ویژه حزب کمونیست چین نسبت به حزب اعتماد ملی و شخص وی، تاکید کرد که علیرغم سوظن همیشگی وی به مارکسیست ها، که اخیرا نیز در نامه وی به وزیر کشور در دفاع از حقوق دراویش بروجرد نمود یافت، وی همواره به برادران و خواهران کمونیست حسن ظن داشته و آنان را از خود می داند. کروبی همچنین گفت: «به همت واحد عمران حزب اعتماد ملی، به یاد رشادت های رزمندگان سلحشور چینی، به زودی کلنگ میدان "تی آن من" در الیگودرز به زمین زده خواهد شد.»

دبیر کل حزب کمونیست چین، ضمن سپاسگزاری از این حرکت سازنده‌ی اعتماد ملی، نسبت به عواقب گران شدن نفت و نفوذ بنیادگرایی در خاورمیانه هشدار داد و کروبی خواستار آن شد که به علت حجم عظیم خریدهای هیات همراه وی، یک هواپیمای باری ایلیوشن برای حمل سر و سوغاتِ اعضای حزب اعتمادملی، به همراه آنان به سمت ایران پرواز کند.
وی همچنین کلیه اعضای حزب کمونیست و چین را به تهجد و سحرخیزی نصیحت کرد و گفت: «آقا یه روز موقع شمارش آرا، سر صبح یه چرتی زدیم به فنا رفتیم.»

محمد قوچانی، رئیس شورای سیاستگذاری رسانه‌ای آیت الله کروبی، این سفر را سازنده و دارای ابعادی بزرگ و حجیم تاریخی خواند.

توضیح: اين وبلاگ اصلا قصد ورود به عرصه سياست را ندارد.اما اين طنز بامزه با توجه به ديدار احتمالی چشمه گچي! با آقاي كروبي و تلاش برای گرفتن ستاد انتخاباتي!ایشان در کرمانشاه در وبلاگ گذاشته شده است.

منبع :آي طنز

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط دست نشان! |

حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه، …
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند
بخشی از دکلمه خسرو شکیبایی-روحش شاد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط سایه |

دوستی گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگی مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .وقتي به قله رسيدند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد.

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

وبلاگ:رازگاهان

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

 نمی دانم چرا همیشه با تصویر خسرو شکیبایی به یاد مراد بیگ میافتم.به یاد قصه های ری را و جوانی! دکلمه هایی که هزار بار شنیدیم و زمزمه کردیم .آه ری را ....    روحش شاد-یادش گرامی

مي خواهم كه دوباره عاشقت شوم...عاشق شدن آسان است, عاشق ماندن سخت...عشق را به عادت تبديل نكردن از آن هم سختتر...
"مي ترسم, مضطربم
و با آنكه مي ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنيا هستم
مي آيم كنار گفتگويي ساده
تمام روياهايت را بيدار ميكنم
و آهسته زير لب مي گويم
برايت آب آورده ام, تشنه نيستي؟
فردا به احتمال قوي باران خواهد آمد
تو پيشبيني كرده بودي كه باران نمي آيد
با اينهمه ديروز
پي صدايي ساده كه گفته بود بيا, رفتم!
تمام راز سفر فقط خواب يك ستاره بود
خسته ام, ري را! مي آيي همسفرم شوي؟
گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است
توي راه از پوزش پروانه سخن مي گوييم
توي راه خوابهايمان را براي بابونه هاي دره يي دور تعريف مي كنيم
باران هم كه بيايد
هي خيس از خنده هاي دور از آدمي, مي خنديم
بعد هم به راهي مي رويم كه سهم ترانه و تبسم است
مشكلي پيش نمي آيد, كاري به كار ما ندارند
نه كرم شبتاب و نه كژدم زرد.
وقتي دستمان به آسمان برسد
وقتي كه بر آن بلندي بنفش بنشينيم
ديگر دست كسي هم به ما نخواهد رسيد
مي نشينيم براي خودمان قصه مي گوييم
تا كبوتران كوهي از دامنه روياها به لانه برگردند.
غروب است
با آنكه مي ترسم,
با آنكه سخت مضطربم,
باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد."*

*از كتاب "دير آمدي ري را" سيد علي صالحي.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

متاسفانه آدرسش را ندارم

متاسفانه آدرس لينك را فراموش كردم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

میگن یه روز گوسفند از رو جوب پرید، دنبه اش رفت بالا و نادیدنی هایش معلوم شد. بز تا این صحنه رو دید، گفت: دیدم! دیدم! گوسفند بهش میگه: ما یه عمر مال تو رو دیدیم و جیک نزدیم؛ حالا یه بار که تو دیدی، آبرو ریزی راه بنداز!

این داستان شده حکایت کشف! مفاسد کرمانشاه! و گزارش مفاسد اقتصادی! استان کرمانشاه از نظر جناب آقای حسنعلی مهدوی مهر چشمه گچی-دبیر کل حزب توسعه کرمانشاه! -صاحب امتیاز هفته نامه غرب و... در دیدار با آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام

راستی حسنعلی جان ! پرونده کوزران! به کجا رسید !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط م.خوش فکر! |

دهاتي:مثل اینکه معادن سنگ پای قزوین !در دیگر نقاط ايران هم کشف شده...

جارچی:چطور دهاتی جان!کجای ایران سنگ پای قزوین پیداش شده!؟

دهاتی:این روزها اگر وبلاگ كرمانشاه نيوز را بخوانی می فهمی کجاها سنگ پای قزوین پیدا شده ، می خواهم ببینم بعضی از این آدما عجب رویی دارند، راست راست توی چشم آدم نگاه می کنند و می گویند" هرکسی مدرکی دال بر استنباط مطالب خود دارد ارائه دهد ، ما با کمال میل پذیرا می باشیم"

تمام متن روزنامه رسمي  مورخ 13/5/83 درباره آگهي تاسيس شرکت دامپروري دام کرد زاگرس عينا تايپ شده است. تازه حضرت اجل ميفرمايند مدارك ارائه شود. برو خودتي ! اگر شما کپي روزنامه رسمي را داريد! من اصل! روزنامه را دارم! هر جا هم لازم بدانم ! ارسال ميكنم. راستي راحت بخواب ! تقريبا مدارك تمامي شركتهايي كه عضو هستيد و بوديد ! يا به نام ديگري شريك شديد جمع كردم. تا حالا به اين نتيجه رسيدم كه تنها خلافي كه نكرديد، قتل! بوده. چقدر! شما انسان شريفي! هستيد!

به نظرشما آقاي محمد رضا همتي شريك من بوده ! يا صاحب امتياز قبلي هفته نامه غرب!و عضو قبلي ! شوراي !مركزي! حزب توسعه كرمانشاه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط م.خوش فکر! |

سربازی در جنگ ، روی سینه ابوجهل نشست و خواست سرش را از بدنش جدا کند ؛ ابوجهل گفت : سرم را از این جایی که می خواهی ببری ، پایین تر قطع کن .

      گفت: چرا !؟مگر فرقی می کند بالا یا پایین!؟

     ابوجهل گفت : برای این که وقتی سرم را ، سر نیزه کنند ، از همه بلندتر باشد و همه بدانند و بفهمند این سر ابوجهل است !

وبلاگ تقریرات:http://taghrirat.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

رونوشت :  دادگستری کرمانشاه -  یکی از موارد نقض ممنوعیت تصدی بیشتر از یک شغل توسط کارکنان دولت! توسط مدیرکل سابق! آموزش و پرورش کوزران!- معلم فعلی آموزش و پرورش- دبیر حزب چندین و چند نفره توسعه و...

 قابل توجه!!!!!! برای مرتکبین این تخلف ( عدم رعایت ممنوعیت تصدی بیشتر از یک شغل ) انفصال دائم از خدمات دولتی حداقل بمدت شش ماه را پیش بینی خواهیم کرد.

۱۳ /۵/82 آگهي تاسيس شرکت دامپروري دام کرد زاگرس سهامي خاص شماره 29185 خلاصه اظهارنامه واساسنامه شرکت فوق که در تاريخ 8/5/82 تحت شماره 8503 دراين اداره به ثبت رسيده و در تاريخ فوق ازلحاظ امضاء ذيل ثبت تکميل گرديده براي اطلاع عموم در روزنامه رسمي و کثيرالانتشار آگهي ميشود: 1- موضوع شرکت : کليه امورات مربوط به دامداري و دامپروري وخريد وفروش و صادرات و واردات دام و پروار بندي . 2- مدت شرکت ازتاريخ ثبت به مدت نامحدود. 3- مرکز اصلي شرکت : کرمانشاه - بخش سرفيروزآباد حومه روستاي طهنه سفلي . 4- سرمايه شرکت : مبلغ يک ميليون ريال منقسم به يکصد سهم ده هزار ريالي با نام که مبلغ سيصد و پنجاه هزار ريال آن طي گواهي شماره 87742مورخه 24/4/82 بانک سپه شعبه گلستان پرداخت وبقيه در تعهد صاحبان سهام ميباشد. 5- اولين مديران شرکت :

آقاي حسنعلي مهدوي مهر بعنوان رئيس هيئت مديره وآقاي دوستمراد مريدي بعنوان مديرعامل وآقاي علي صادقي بسمت نايب رئيس هيئت مديره براي مدت دوسال انتخاب شدند. 6- دارندگان حق امضاء : کليه اوراق واسناد تعهدآور ازقبيل چک وسفته و برات با امضاء مديرعامل و نايب رئيس هيئت مديره و مهر شرکت معتبر واوراق عادي وادار ي به امضاء رئيس هيئت مديره ومهر شرکت معتبراست. 7- اختيارات مديرعامل : طبق مفاد اساسنامه شرکت ميباشد. 8- بازرس اصلي وعلي البدل : آقاي محمد رضا همتي بازرس اصلي وآقاي پرويز نيک بزم بازرس علي البدل براي مدت يکسال انتخاب شدند. 9- روزنامه اطلاعات جهت درج آگهي هاي شرکت تعيين گرديد. مسئول ثبت شرکتهاي اسناد کرمانشاه ش18796

کیوون نویس: درصورت نیاز تصویر روزنامه رسمی اسکن شده در کیوون نیوز درج خواهد شد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

ولادت يگانه مولود كعبه

مولي الموحدين حضرت علي (ع)

 و روز پدر بر مسلمين جهان مبارك باد  

بيا آينه دل منجلي کن                                                                           
درون سينه ات را صيقلي کن                                                                     
                                                           بزن قفلي به درب خانه دل
                                                            کليدش را به نام يا علي کن 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

این داستان واقعی است.
مکان: اهواز، چهار راه نادری
زمان: یک هفته پیش، روز روشن
سوژهٴ ماجرا: یکی از آشناها (فرض کن حسن)
شرح ماجرا:
حسن ماشینش را دور و بر چهار راه پارک کرده و برای انجام کاری رفته بود. حسن بر می گردد و تصمیم دارد سوار ماشینش شود. ناگهان مرد میانسالی که عصایی در دست دارد جلوی ماشین خودش را روی زمین پرت می کند و داد و هوار راه می اندازد که: « به دادم برسید! مُردَم! مگه کوری؟ درست رانندگی کن لامصب. آی ی ی ! مُردم. یکی منو برسونه بیمارستان. ...» (چاشنی لهجهٴ عربی اش را خودتان اضافه کنید)
حسن داستان ما که از رفتار مردک خشکش زده به او زل زده: « بابا من که هنوز تکون نخوردم از اینجا. چرا فیلم بازی می کنی؟ »
مجادله ادامه پیدا می کند و ملت همیشه در صحنه هم در صحنه حاضر می شوند و دور و بر آنها را شلوغ می کنند. ناگهان مردک عصایی عصایش را بر می دارد و با خشم به شیشهٴ جلوی ماشین می کوبد و شیشه را خرد می کند. حسن هم جوش می آورد و مشتی توی صورت او می کوبد که خون از صورتش سرازیر می شود. گلاویز می شوند و مردم جدایشان می کنند و آنها را تا باجهٴ راهنمایی رانندگی سر چهار راه می برند. حسن گله و شکایت می کند که:« شما که دیدین ماشین من اونور خیابون پارک بود. ماشین پارک شده چطوری می تونه تصادف کنه؟ این یارو شیشه ماشینم رو خورد کرده جناب سروان! » افسر پلیس با خونسردی می گوید که در این ماجرا دخالت نمی کند و زنگ بزنند تا 110 بیاید.
مردک تصادفی هم از فرصت استفاده می کند و از دست مردم می گریزد و بقیه شیشه های ماشین را هم می شکند و چندصد هزارتومانی خرج روی دست حسن می گذارد. حسن هم بدتر عصبانی می شود و تا می تواند طرف را می زند.
110 سر می رسد و هر دو بازدداشت می شوند و پاسگاه و دادگاه و غیره. دادگاه هم آنها را به پزشکی قانونی معرفی می کند و معلوم است از لحاظ پزشکی قانونی حق با کیست! حسن طفلک که هیچ جای تنش ضربه ای نخورده در انتظار حکم دیهٴ چند میلیونی است و در این فکر است که این چند میلیون را از کجا جور کند.
نتایج اخلاقی:
1- در چنین مواردی جداًَ از آمپر چسباندن خودداری فرمایید.
2- در موارد مشابه هرگز به امید گرفتن حقتان توسط پلیس یا دستگاه قضایی نباشید.
3- مثل یک بچه خوب با چانه زنی مبلغ باج را کاهش دهید و با کمال میل آن را به باجگیر پرداخت نمایید.
4- راه حل لُری: اگر طرف باجگیر تنها یک نفر بود (معمولاً این کار با برنامه ریزی و به وسیله چندین نفر انجام می شود) و زورتان هم به او می رسید تا می خورَد کتکش بزنید و فوراً از صحنه متواری شوید!!

وبلاگ مَتَتی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

http://www.fanoosstudio.com/photo.php?picid=298

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

ارزو میكنم هیچ بچه بیمار بی كسی وجود نداشته باشه
ارزو میكنم هیچ مادری داغ بچه هاش رو نبینه
ارزو میكنم هیچ پدری شرمسار خونواده ش نباشه
ارزو میكنم هیچ زنی طعم فقر و بیكسی رو نچشه
ارزو میكنم هیچ مردی غرورش نشكنه
ارزو میكنم هیچ فرزندی بی مهر و محبت پدر و مادرش نباشه
و برای خودم ارزو میكنم شرمسار و سرافكنده پیش معبودم نباشم اون قدر توانایی داشته باشم كه همنوعانم كمك كنم
سايه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی

خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان

خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما

خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا

خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت

خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا

خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.
ادی

خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين

خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز

خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود
اجين
                                                                             برگرفته از کتاب نامه های بچه ها به خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط دست نشان! |

بسیاری از سخنرانان موفقیت به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آن ها می گویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعاً می خواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا درمی آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب می کند. اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.

در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد می گویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟ خوب آیا شما هم همین طور فکر می کنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف می شود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر می شود و نجوا گر درونی تان به سخن می آید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ...

ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شدهایم که بدون فکر و براساس عادت زندگی کنیم. ما صبح که از خواب برمی خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سرکار رفتن. بدون این که 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهای مان وقت بگذاریم. اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. هر ساعت شصت دقیقه است و شبانه روز شامل بیست و چهار تا شصت دقیقه یعنی هزار و چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را تمرکز کنیم!! به راستی این فکر پرجست و خیز که نمی تواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد!

فکر پریشان و ناآرام چیزی جر بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئناً به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعاً در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چه قدر آرام می شویم وقتی روی مشکلات زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.

کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانیم کناری بنشینیم و معجزه عدد 68 را در زندگی خود ببینیم.

 نويسنده: سهيلا سقفي - مجله موفقيت/شماره 146

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط دست نشان! |

هوا گرم است. دیشب فکر می کردم که آیا فرقی هم بین روزها و فصلهای خدا برای من نوعی وجود دارد یا نه که یکدفعه یاد ۱۶ سال تحصیل و امتحانهای آخر سال و شمارش معکوس روزها افتادم. الآن اما هوا ۴۴ درجه هم که باشد و همه مردم در خانه هایشان زیر کولر باشند باز من باید کار کنم. دیشب از اضطراب کارهای نکرده ام خوابم نمی برد. صبح هم عین مرغ سرکنده بیدار شده ام و بدو بدو به کارهای عقب افتاده ام رسیدم. نزدیک ظهر یک دفعه گفتم: من هم تابستان می خواهم. مثل آن شبهایی که تا دیر وقت صدا جیرجیرک می آمد٬ همه خواب بودند و من کتاب می خواندم...مثل آن شبها که صدای خنده مان از ایوان تا وسط کوچه می رفت...مثل آن ظهرهایی که آفتاب وسط آسمان بود و من شلنگ آب را بر می داشتم و به فرناز و شاهرخ آب می پاچیدم...مثل آن موقعی که برنامه کودک شبکه دو ساعت ۹ صبح شروع می شد و من کارتون واتو واتو تماشا می کردم...سرم زیادی شلوغ است و فکرم زیاده از حد مشغول. بچه که بودم نمی فهمیدم چرا یک آدم بزرگسال آرزو می کرد می توانست دوباره بچه باشد. الآن اما می دانم که دنیای بزرگها افتضاح است. مزخرف است. فکرش را بکن که با همان سادگی بچه گانه بخواهی به کسی بگویی از تو به این دلیل و آن دلیل دلگیرم. عکس العملش دیدنی خواهد بود. با کسی شوخی کن...یا جرات داری به او بخند. همه نسبت به هم آنقدر عقده ها و خشم های فروخورده داریم که حاضریم سر یکدیگر را هم بجویم. تازه همه اینها به کنار... تابستانی را که دیگر نداریم بگو!

از وبلاگ زندگی یعنی همین

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط م.خوش فکر! |

ما قوانيني داريم كه خودمان آنرا وضع كرديم و به آنها ايمان داريم .اين قوانين مطابق آخرين استانداردهاي جهاني و كشورهاي كاملا پيشرفته نوشته شده و اصلا راحتتان كنم از ژنو به اينجا آمده است . ما اصولا يكديگر را تا هفت جد و آباد و اجدادمان مي شناسيم حتي ميدانيم جسارتا دايي فلاني از چه غذايي بدش مي آمده بنابراين طبق قوانين وضع شده شخص را با نام خودش + نام غذا مي ناميم براي مثال عرض مي كنم :" ابراهيم مردي بود بسيار شريف و درستكار كه از بدِ روزگار از اسفناغ ترشك بدش مي آمد به همين دليل به  ابراهيم ترشك معروف شد ". از ديگر قوانين وضع شده اين مي باشد كه اگر غريبه اي را در شهر ببينيم تا متوجه نشويم از كجا آمده و به كجا مي رود و آمدنش بهر چه بود ،راضي نمي شويم و اصولا هم ديد خوبي به او نداريم ! از ديگر قوانين ما اين است كه ما از دماغ فيل افتاده ايم و چون هم كُرديم و هم شمالي! بنابراين خيلي زيبا هستيم كه البته هستيم . قانون نانوشته ديگري كه بصورت يك اصل در آمده اين مي باشد كه شب نشيني يا همان "شونيشت"  جزو لاينفك زندگي ماست .در قديم" النگي شونينت" مابين خانواده ها خيلي باب بود كه امروزه به علت زندگي ماشيني و مشغله هاي كاري كمتر شده است . دیگر قانون زوال ناپذیر ما این است که اصولا غذا برای ما صرفا برای رفع گرسنگی نیست ! یک نوع هیجان است که طعم های زیبای نعمت های خدا در آن آشکار است . از این رو تا می توانیم می خوریم و به تناسب اندام چندان نمی اندیشیم! قانون جوان پسند ما غرور بی اندازه مردانِ ماست که کاملا موروثی است و دست ما نیست.

 قانون شبهاي تابستان: ما به همراه خانواده يا تني چند از فاميل به جنگل پلنگ پا مي رويم و شام را در هواي خنك و مطبوع آنجا نوش جان مي كنيم .

وبلاگ ياد داشت هاي يك كردكوييhttp://kordkuy.blogfa.com/post-7.aspx

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

ماهي! ماهي تازه!

ماهي ...

يك مطلب مهم در مورد دبير كل! حزب چندين و چند نفره توسعه كرمانشاه ! غیر قابل پیش بینی بودن ایشان است.من از سال 80 سوابق کیوون را بررسي كردم. هميشه متقاضي انواع و اقسام وام بانكي بوده است!

 اما از يكي از آنها اصلا سر در نياوردم.وام خريد تراكتور!

به نظر شما يك صاحب حزب! روزنامه! وبلاگ! صاحب ماهي فروشي...! توزيع گوشت كرمانشاه! بساز و بندازی ساختمان! واردات و صادرات! و... چه احتياجي به تراكتور دارد.

-دست نشان : براي رفت و آمد به غرب!!!

خوش فكر: براي شخم زدن اداره كار كرمانشاه !!!

كيوون نويس: براي اینکه مردم بدانند كار مال تراكتور است!!!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط دست نشان! |

تا حالا پيش آمده احساس كنيد ذهنتان ويروسي! شده است.

ذهن بسيار كند شده و اسپم هاي! مزاحم، بدون اجازه شما ،تمام صفحات ذهن را اشغال مي كنند. به قول بچه هاي امروزي فقط يك آنتي ويروس خفن ! درمان اين ويروس هاست .

چند وقتي است،احساس مي كنم ! ذهنم ويروسي شده. چند تا ويروس! خطرناك!                

-kermanshahnews.sis! و...

راستي اگر كسي آنتي ويروسي سراغ دارد اعلام كند! .... بگذريم !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط دست نشان! |

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمي  مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.

 پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه ".                      وبلاگ:سراچه

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

 درج متن پیام تبریک دکتر گنجبخش به دکتر معصومی  در کرمانشاه نیوز! به روش

عرض سلام و خدا قوت خدمت بزرگواران دست اندرکار در امورات تحریریه نشریه وزین غرب و وبلاگ منحصر به فرد کرمانشاه نیوز علی القاعده جناب حسنعلی خان مهدوی چشمه گچی که نزد اینجانب و سایر اصحاب اندیشه و خرد و دانشمندان بلاد خارجیه به .......غرب نشینان ایران زمین مهد تمدن و سرزمین گلها و گلوله ها و لاله های عاشق مشهور الشهیر خاص و عام می باشد
چندی پیش خبر مربوط به جراحی قلب ژاک شیراک را در وبلاگ حضرتعالی مطالعه فرموده بسیرا شعفمند و خوش باطن نموودید ما را از برای ان حقیر نوازی اگر خواست و ارداه حق تعالی نبود دستان این بنده ناچیز ناتوان و حقیر بود از کوچکترین خدمتی به انسانیت
اما آنچه که بیش از هر خبر دیگری جامعه علمی و پزشکان دور از وطن را خوشحال نمود خبر ارتقا دکتر معصومعلی معصومی عزیز م بود این دانشجوی فعال و درسخوانم در دوران دانشکده به درجه پروفوسوری جناب مهدوی تبریک اینجانب را به ایشان ابلاغ فرموده و طراوت خاطر اینجانب و سایر بستگان را به خدمت آن دانشجوی تیز هوش قدیم و استاد و پروفوسور کنونی مطرح بنمایئد
با سپاس از این همه محبت لازم به ذکر است اینچانب در روستای بلوردی متولد نشدم بلکه محل اصلی تولد من روستای جیحون آباد از توابع شهرستان صحنه می باشد جناب مهدوی آدرس ایمیلی شخصی را ارسال می کنم خواهشمند است به صورت محرمانه نگه داری شده هر نوع تقاضائی داشتید اعلام کرده تا به خدمت جنابعالی و همشهریان هر نوع اقدامی لازم بود عرضه گردد زیاده عرضی نیست جز دوری حضرتعالی و وطن عزیزم ایران

 به نقل از  http://kermanshahnews.blogfa.com/post-1588.aspx 

  افشای! اصل !  پیام تبریک دکتر گنجبخش به دکتر معصومی  در کیوون نیوز

واي حسنعلي توچقدر خوبي!

حسنعلي جانم ! نشریه وزین غرب و وبلاگ منحصر به فرد کرمانشاه نیوز مرا در شهر! فرانسه ! حسابي مشغول به خود كرده به طوري كه وسط جراحي قلب مردم ! چند دفعه مجبور ميشوم ، با لب تاب! سايت ! پر محتواي شما چك كنم !مبادا چيزي از اخبار! كرمانشاه! از دست من خارج شود.

در بيمارستان س‍ن‌ پ‍ت‍ي‍ه‌ همه حسنعلی خان مهدوی چشمه گچی را مي شناسند!. دائم از مرام! و فضائل اخلاقي! و كمالات انساني !حسنعلي صحبت! ميكنند.

من چقدر سرافراز شدم از اينكه وبلاگ جهاني شما اخبار جراحی قلب ژاک شیراک را به مردم دنيا !خبر داد و همه مات و شيفته خبر رساني شما شدند.واقعا اگر وبلاگ شما نبود اين خبرگزاری های در پيت ! (تایمز و...) خبر از كجا ميآوردند.

حسنعلي عزيزم، دبير كل محترم تنها حزب عضو در خانه احزاب! (نميدانم چرا هر وقت اسم تو را ميآورم  ياد دبير كل سازمان ملل ... كه انگشت كوچك شما هم نيست مي افتم .) تبریک اینجانب را به دکتر معصومعلی معصومی  ابلاغ فرموده و بدين وسيله طراوت خاطر اینجانب و سایر بستگان را به خدمت آن دانشجوی تیز هوش قدیم و استاد و پروفوسور کنونی مطرح بنمایئد .

راستي ايميلم را به صورت محرمانه ! براي شما ميفرستم. تا  هرنوع تقاضائی! داشتید اعلام کرده تا به خدمت جنابعالی و همشهریان هر نوع اقدامی لازم بود عرضه گردد ،حسنعلي فقط با اين ايميل مردم را نچاپي!                     کیوون!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

 

بچه‌هایی که سوختند و می‌سوزند و می‌سازند

«حاج آقا از هفته‌نامه سلامت اومدند از این دانش‌آموزانی که سوختند، گزارش بگیرند. اجازه هست برند داخل؟»، حاج آقا اجازه داد و ما وارد اردوگاه شهید باهنر تهران شدیم تا پای صحبت‌های سه دانش‌آموز روستای مدرسه شهید رحیمی‌دورودزن فارس بنشینیم که شب پیش از آن به همراه والدین‌شان از روستای خود به تهران آمده بودند تا چند دکتر دیگر هم آنها را ببینند بلکه بار دیگر صورت زیبای خود را به دست بیاوردند و بتوانند با دستانی که دیگر انگشتی ندارد، قلم به دست بگیرند و بنویسند.

دختر و پدری از دور به استقبال‌مان آمدند، نزدیک‌تر که شدند خشکم زد. دختری با صورتی کاملا سوخته، زورکی لبخند زدم و دستم را دراز کردم. با پدرش دست دادم و با دختر کوچک هم اما ای کاش این کار نمی‌کردم چرا که تازه متوجه شدم نرگس هیچ انگشتی ندارد...داخل سوییت شدیم و دو دختر دیگر را هم دیدم آنها هم مانند پریسا بودند؛ نرگس و لیلا را می‌گویم، همگی روی زمین نشستیم گفتگو شروع شد.
نرگس از روزی که سوختند، گفت و دایی او یادآور شد که در کلاس از داخل دستگیره نداشت و بچه‌ها در کلاس حبس شده بودند، لیلا از معالجات اولیه گفت و پریسا از دردهایش و 13 عملی که روی او انجام دادند، بغض گلویم را می‌فشرد اما همچنان باید لبخند می‌زدم، بچه‌ها که در عالم خودشان بودند، بازیگوشی می‌کردند و می‌خندیدند و پدر پریسا می‌گفت: «از بس بچه‌ها رو بیهوش کردند، روشون اثر گذاشته و بعضی وقتا خیلی عصبی می‌شند.» و با این جمله بود که درد و دل‌های پدران بچه‌ها با لهجه شیرین شیرازی آغاز شد: «مرتب بچه‌ها را در تلویزیون نشان دادند و روزنامه‌ها عکس‌شان را زدند و برخی دکتر‌ها و مسوولان آمدند و قول‌هایی دادند اما فقط در حد قول و قرار بود و تنها از زمانی که رییس‌جمهور این بچه‌ها را دیدند، یکمی ‌به بچه‌ها رسیدگی شد اما هر روز یک پزشک بچه‌ها رو می‌بینه و هر کی یه نظری می‌ده و هنوز یه تیم پزشکی برای بچه‌ها مشخص نشده. اینها بهترین دانش‌آموزان مدرسه بودند، حالا همه دل‌شان می‌سوزد چون طفلای معصوم هستند. حالا اومدند یه قولایی دادند. همیشه پدر و مادر بالای سر این بچه‌ها که عملا دو تا دست ندارند، نیست. فردا چه کسی می‌خواد اینها را بلند و کوتاه کند و از اینها حمایت کند؟ باید یه فکری به حال اینها بکنند که بعد از معالجه شان هم حداقل اینها بیمه باشند. حداقل طوری باشد که یک حقوقی که زیر بار منت کسی نباشند.»هفته نامه سلامت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.

چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است.موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود»

                                                                        *******

نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان )رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!

وبلاگ راهي

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانۀ من آشیانه بسازی"!

پرنده گفت:"من فرق بین د رخت ها و انسان ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم"!

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:"راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.

پرنده گفت:"نمی دانی در آسمان چقدر جای تو خالی است".

انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی!

پرنده گفت:"غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است،اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد.انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی  بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟! زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم،بالهایت را کجا گذاشتی؟!"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!! 

از وبلاگ چک نویسhttp://www.oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-180.aspx

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

ديشب اصلا نخوابيدم. شايد هم خوابيدم !  يادم نمي آيد.

تا صبح خواب نان خشكه اي را مي ديدم. يك بار خواب ديدم خرسياه! با تمام عظمتش كنار رختخواب من ايستاده، ترسيدم !  

از خواب پريدم ...  

  كيوون نيوز تا حالا حسابي از خجالت ما! در آمده است . نميدانم نقشه بعدي او چيست؟ فعلا به ليان شان پو گير داده است!

در سايتمان ! هم جرات نمي كنيم به او چيزي بگوئيم .

 فعلا! قرار شده هر روز در مورد تجري و فلسفي بنويسیم، هر از گاهي هم سراغ بروجردي ها! برویم. اینها خواننده! جمع كن هستند.با ما هم كاري ندارند.

خودمانيم! ما آنقدرسياست داريم كه ميتوانيم تمام مشكلات قديم و جديد كرمانشاه را گردن تجري بياندازيم! و اتفاقی هم نیافتد! شما بگويد به ما محل سگ! مي گذارد، نمي گذارد!

 راستي همه وبلاگها به كرمانشاه نيوز گير دادند. بايد فكري كرد، شايد با يك نام و نشان جديد به فعاليت خود ادامه بدهيم .به نظر شما اگر مار! پوست عوض كند، مار جديدي خواهد شد؟

کیوون!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

غذاهای چینی در تمام دنیا مشهورند. آنها در هوا هواپیما، روی زمین ماشین و در دریا کشتی را نمیخورند.

یکی از غذاهائی که اخیرا" خوردم "لانه پرستوی دریائی" بوده است. در نورآباد پرستو ها را دیده ایم که چگونه گل (شل)را با دهانشان میاورند و در سقف خانه ها لانه میسازند. در خانه پدربزگ من در قلعه بجی نیز بود. از ترس مادر بزرگم که میگفت پرستو سید است جرعت نمیکردیم چپ نگاهش بکنیم.

پرستوی دریائی با شکار کردن ماهی های کوچک تغذیه میکند. و با باقی مانده غذا و آب دهانش لانه میسازد. این لانه را چینی ها بصورت سوپ تهیه میکنند و می خورند. ارزش غذائی آن بسیار بالاست و از غذا های گران قیمت (خیلی گران) محسوب میشود.

غذای دوم کباب عقرب زرد و سیاه است. عقرب ها را به یک سیخ چوبی میکشند و بر روی آتش ملایمی قرار میدهند. بعد از کباب شدن نوش جان میکنند. میگویند حتی یک سیخ آن برای درد مفاصل خوب است.

شما را بخدا نروید و عقرب بخورید و خدای ناکرده شرش گردن من بیفتد. شاید حکایتی دارد که ما فقط کباب کرده اش را میبینیم. مثلا" شاید نیشش را در آورده باشند. اما من فکر نکنم.

 منبع : ممسنی وبلاگ http://mamasaniweblog.persianblog.ir/post/49

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط م.خوش فکر! |

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس . )

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . )

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط م.خوش فکر! |

بينندگان ! شنوندگان! ... انتظار! به آخر رسيد.

با توجه به مهم شدن ! كيوون نيوز قصد برگزاري يادواره ليان شان پو! را در محل! وبلاگ ! جهاني! كيوون نيوز دارد. خواهشمند است دوستداران  كيوون ! مقالات ! نكات و يادآوري لازم را در بخش نظرات خصوصي بگذارند.در پايان به بهترين ها ،جوايز نفيسي از قبيل بليط دوسره ! ليان شام پو! تقديم ميگردد!

روئوس مطالب:

تاريخچه ايجاد ليان شان پو

تغيير ساختار ليان شان پو! بدون تغيير درسياست آن

چگونگي پول زور گيري اعضا ليان شام پو

نقش تكنولوژي در رشد و توسعه باج گيري

چطور صاحب روزنامه ! شدم. چرا وبلاگ نويس! شدم

خبر گيري به وسيله زور! -خبر سازي!  -خبر نويسي با تكنيك  ۵+ ۲X  و ...

مهلت ارسال مطالب : پنجشنبه همين هفته!

روابط عمومي! كيوون نيوز!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط دست نشان! |

قديم ها! هر وقت به مشكلي بر مي خوردم و نميتوانستم آن را حل كنم، مادرم مي گفت: آخر دنيا كه نشده و من با خيال راحت كه تا آخر دنيا فاصله زيادي وجود دارد، مشکل را حل کرده و  راه خودم! را مي رفتم ...

حالا روزهاي زيادي به آخر دنيا  مي رسم ! جا مي زنم! نا اميد مي شوم ...

ديروز محمدحسين حيدريان نماينده مردم سنقر و كليايي دار فاني را وداع گفت .

سعادت آشنايي نزديك با اين مرد، قسمت من نشد، حتي چيز زيادي در مورد ايشان نميدانم. اما مدتي به روحيه و توان مردانه ! او  غبطه خوردم .او را تحسين كردم. حيدريان تا آخرين لحظه زندگي مبارزه كرد. حيدريان ... ناميد نشد .حتي قدمهاي نزديك مرگ براي حيدريان آخر دنيا نبود.

حيدريان رفت ولي هميشه ياد، همت و استقامتش  با ما خواهد بود.

روحش شاد.... یادش گرامی...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط م.خوش فکر! |

يك پيشنهاد عالي براي يوسفي مدير كلِ! مهمِ! خوش تيپِ! با جبروتِ! پر معلوماتِ! فوق ديپلمِ!  بعدا حاجي! سرپرست سازمان كار امور اجتماعي، كه اين روزها حسابي طوفانِ گرد و خاك! به پا كرده و توي روزنامه هاي محلي تند و تند  با تبريك مدير كلي، خودش را تحويل مي گيرد و با چشمه گچي حسابي از خجالت! فلسفي رقيب! سابق! در آمده است.

 بابا اي ول! كارت درسته! پيشنهاد ميكنم يك صدتايي! از اين هفته نامه غرب! بخريد و هر شب قبل از خواب! بخوانيد. براي چشمهايتان خوب است .

اين چشمه گچي خان يكي از كارآفرينان نمونه استان،بلكم ! كشور است . بايد قدرش را دانست .

نمونه اش خود من ! با كار آفريني ايشان حسابي سركارم!

 از اين فرصت استفاده كن ! 

حسنعلي مهدوي مهر! را به عنوان مشاور مدير كل در امور بين الملل! انتخاب كن!

پس مدير كل! به كي مي گويند . ....   نه ....

ببين ! جانم!  ايشان.. قبلا مشاور كانديد مشهور! شوراي شهر كرمانشاه جناب آقاي كاظمي! بودند .

حضور انور! جنابعالي عرض كنم ،اين مشاوره به قدري موثر افتاد كه تبليغات كاظمي، برگي 10 تومان در روزنامه فروشيها به فروش رفت و حتي تمام شبكه ها ي ماهواره اي! آن را پخش كردند.

حالا براي اينكه ذهن خودت،باز بشه و روش فكر كني ،كل تبليغ كربلايي را ميآرم .

 راستي كلك! خودت مي دهي توي روزنامه ها تبريك مدير كلي برات چاپ كنند!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

-يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد....... يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد".......... يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره!

- آبادانيه ميره تهرون سوار اتوبوس ميشه ، به راننده بليط ميده ، راننده ميگه آقا اين بليط ماله آبادانه !! آبادانيه ميگه : کوکا چيشتو خوب باز کن ! روش نوشته آبادان و حومه

 -واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي........ ديدي چي شد؟ واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي......... بگم؟ نه نميگم خيلي بد........ واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي......... تو رو خدا بگو نه جون تو نميشه خيلي ضايع هست آخه نميشه اصلا واي واي واي واي واي واي واي واي واي باشه چون اصرار کردي ميگم.............ولي قول بده به کسي نگي که سر کارت گذاشتم

-تو عزیزترین .... جیگرترین .... . بهترین ......... . زیباترین .......... فهمیده ترین... با مرام ترین....دوستی که داری منم خوش بحالت!!!!

-به ترکه می گن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چکار می کنی؟ می گه می رم بالای درخت .می گن : تو دریا که درخت نیست ترکه می گه: مجبورم می فهمی ؟ مجبوررررررررم

-@ٌ%^*)(_+_++_[]**&؛؛^،^آ«ۀۀل،؛،،ريال%$^&^*&)  ((()__&^^%%$$#&)(_+_+)**&&%

 $#$#$@#@%&,آ)ـ[__+_*&^%%$$ِ,()_[()&&*^^ ...

این رو فرستادم تا مشغول باشی و دست تو دماغت نکنی!

-زندگي دو چيز به من آموخت

*

*

*

*

*

الان هرچي فکر ميکنم يادم نمياد چي بود!

 -روحت شاد و یادت گرامی...

.

.

.

.

این اس ام اس رو واسه هر کی فرستادم فرداش مرد ... مواظب خودت باش

-اگه گفتی love in your face   یعنی چی ؟؟؟

یعنی

.

.

جمالتو عشقه !!!

 -یه برگ کاغذ بردار

.

.

یه خودکارم بردار

.

.

برداشتی ؟؟؟

.

.

حالا خجالت بکش !!!

-اين اس ام اسو تا حالا واسه هيچكس نفرستادم...

..

...پس واسه تو هم نميفرستم

 

 -برو پایین منو میبینی

.

.

.

.

.

.

دیر اومدی رفتم

موفق و شادكام باشيد! كيوون نويس!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

همایش آسیب شناسی مفاسد اقتصادی یا جلسه فحاشی به دولت

با خبر شدیم حزب توسعه جناب آقای چشمه گچی که علاقه فراوانی به مهدی خزعلی پسر آیت الله خزعلی دارد بار دیگر از این چهره فحاش و بدون منطق و رد صلاحیت شده برای سخنرانی در همایشی تحت عنوان <<آسیب شناسی مفاسد اقتصادی>> دعوت بعمل آورده است. واقعا مضحک است که شخصی که صلاحیتش به خاطر عدم اعتقاد به نظام مقدس جمهوری اسلامی ، قانون اساسی و ولایت فقیه رد شده است و تازه از سوی پدر بزرگوارشان نیز طرد شده و از طرفی شایعات فراوانی در مورد کار های اقتصادیش به گوش می رسد حالا می خواهد در همایش چند نفره حزب توسعه در مورد مصادیق مفاسد اقتصادی و راه حل های حل این معضل صحبت کند والبته طبق معمول فحاشی و هرزگی سیاسی اش را نسبت به دولت نهم نشان دهد. دعوت مهدی خزعلی توسط حزب چند نفره توسعه بدون شک فقط و فقط برای تخریب دولت نهم آن هم از طریق فحاشی و عقده گشایی خواهد بود و بیشتر ما را یاد این داستان می اندازد که روزی شخصی به داروخانه رفت و از متصدی داروخانه پرسید آقا نفت دارید متصدی پاسخ داد آقا اینجا داروخانه است نفت کجا بود سپس آن مرد شروع به فحاشی کرد و گفت این چه داروخانه ایست که نفت ندارد. گذشت دوباره فردا همان شخص آمد و باز هم با پاسخ منفی متصدی داروخانه شروع به فحاشی کرد. این داستان در روز سوم هم تکرار شد تااینکه اینبار مسئول داروخانه برای نجات از دست فحاشی های آن مرد مقداری نفت خرید و در داروخانه گذاشت روز چهارم وقتی مرد وارد داروخانه شد و تقاضای نفت کرد و پاسخ مثبت متصدی را شنید باز هم شروع به فحاشی کرد و گفت : این چه داروخانه ایست که نفت دارد و تازه اینجا بود که مسئول داروخانه فهمید که باید در قبال این فرد بی مبنا و عقده ای چه عکس العملی نشان دهد. لذا در روز پنجم وقتی برای پنجمین بار متصدی داروخانه با سوال نفت دارید آن مرد فحاش روبرو شد به او پاسخ داد تو چه کار به این کارها داری که ما نفت داریم یا نه تو فحشت را بده و  خودت را خالی کن و برو لذا توصیه ما هم به مسئولین محترم حزب صغیر توسعه کرمانشاه این است که همایش های خود را که فقط جنبه فحاشی به دولت نهم را در دستور کار قرار دارد به اسم  آسیب شناسی مفاسد اقتصادی و بحران تورم و ... به اندک هواداران خود غالب نکرده و نام همایش و سمینار و کنفرانس و ... را برای تطهیر فحاشی هایشان بر روی  این مجالس قرار ندهند     

 بصيرت http://basiratkermanshah.blogfa.com/post-158.aspx  

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

مدیریت محترم تعاونی روستایی! از جناب عالی  و همکاران محترم که زود دو هزاری تان میافتد و قصد توضیح  و ... دعوا  مانند برخی عناصر خود فروخته و متخلف و ...نداشته و آگهی بزرگی را سریع سفارش دادید .متشکرم! ضمنا توصیه میشود یک آگهی هم برای تبریک کنگره ! با شکوه و جلال ...جمال ...حزب چندین و چند نفره ! ما در غرب!  سفارش دهید .

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

این داستان واقعی ست ...

سال 136۸

نان خشكه مي خريم ...

پسرك لاغر اندام كه تازه سيبيل هايش جوانه !زده بود با دست و روي نشته ،شلوار جافي و بلوز مشكي كه معلوم بود هفته هاست شسته نشده ،با افسار خري سياه و پير در دست در كوچه هاي خيابان شهر داد مي زد نان خشكه مي خريم  .

كودكي با سه چرخه از حياط خانه بيرون زد ،مادرش صدا زد: بابك!(در 30 سال اخير كسي در کرمانشاه اسم پسرش را حسنعلي! نگذاشته)

بابك كه ميخواست سريع جواب مادر را دهد سه چرخه را در كوچه گذاشت و به خانه رفت .پسرك دست و رو نشسته در زمان کوتاهی سه چرخه را سوار بر خر! كرد و از نظرها گم شد.

بابك با جاي خالي سه چرخه مواجه شد. گريه كودك فضاي كوچه را پر كرد.پسرك در  كوچه پشتي داد ميزد نان خشكه ميخريم ....

سال 1386

پسرك ! با شكم كنده بدون تغيير قد با كت و شلوار طوسي  ... در حاليكه به سختي عادت به شستن دست و صورت كرده بود؛...از ماشين پياده شده و وارد يكي از دفاتر جلوخان شد. در صفحه وبلاگ خبري نوشت شلوار جافي پوشها! براي استقبال از شوراي شهر به فرودگاه رفتند.

گوشي تلفن را برداشت ؛ ... بوق ... ببخشيد ... آقاي مدير ....

ديگر كه نميتوانست ماشين مردم را بدزدد در صفحه وبلاگ خبري نوشت: آقاي ....  مدير.....

در عرض 4 ساعت  300 هزار تومان پول پسرك شكم گنده! حاضر شد، مطلب را پاك كرد و هفته بعد نوشت مدير ... توانمند ... موفق ...

و با خود فكر كرد باز بايد حمام  بروم! "-اي حمام چشت گني كه ! -" اگر كسي كه حمام را اختراع كرد ميشناختم ! براي مردم مي گفتم كه ايشان حمام را صرفا بابت باج گيري درست كرده است . مگر آدم ِماهي چند دفعه بايد حمام برود!!

نان خشكه ميفروشيم!!!  

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

سیب زمینی یک گیاه یک ساله است که ما از غده های موجود در ریشه آن استفاده می کنیم. زادگاه اولیه آن در آمریکای جنوبی بوده و اولین بار توسط میرزا ملکُم خان به ایران آورده شده است، برای همین در ابتدا به آن " آلو ملکُم " می گفتند و اکنون هم در بعضی شهرهای ایران سیب زمینی را بنام آلو می شناسند.

http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=11573

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط م.خوش فکر! |

وبلاگ هوچیگر کرمانشاه نیوز در تداوم نگارش مطالب بی سر و ته و توهین های مختلف به انقلاب نظام و حاکمیت به بهانه نوشتن کامنتی در یکی از مطالب همه مشکلات را متوجه منبرها دانست.

شایسته است مسئولان قضایی و دادگستری نسبت به دستگیری و بازخواست این منافق اقدام کنند. متن آمده در وبلاگ به این شرح است:

(اگر خواننده عزیز چشمهایش را ببندد و درذهن خود چند کیلومتری از محلی که زندگی می کند به فضا صعود کند و جامعه ای را که درآن قراردارد را نگاهکی بیندازد، جز خرافات و فساد و تزویر و دروغ چیز ی دیگر هم می بیند؟ این واقعیت جامعه ای ایست که درآن زندگی می کنیم. واین راهی است که از منبرها یاد ما داده اند. دشمنی بیش از این نسبت به خدا و اسلام هم مگر ممکن است؟)

 اصول گرایان کرمانشاه http://osolghara.blogfa.com/post-52.aspx

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

   پسرک با چشمانی پراشک٬ باپاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و باحسرت به ویترین فروشگاهی نگاه  می کرد. زنی در حال عبور او را دید... زن او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:

مواظب خودت باش ...

پسرک پرسید: ببخشید!

شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد

… نه٬من فقط یکی از بنده های خدا هستم

پسرک گفت:

می دانستم با خدا نسبتی دارید .!!!

از نوشته هاي يك دوست 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط كيوون كرمانشاهي! |

مطالب قدیمی‌تر